آقا خرگوشه
آقا خرگوشه







یک روز یه آقا خرگوشه رسید به یه بچه موشه
موشه دوید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ.
«وایسا وایسا کارت دارم من خرگوشی بیآزارم بیا از سوراخت بیرون نمیخوای مهمون»
یواش موشه اومد بیرون یه نگاه کرد به مهمون دید که گوشش درازه دهنش بازه
«شاید میخواد بوخوردم یا با خودش ببردم پس میرم پیشه مامانم آنجا میمانم»
مادر موشه عاقل بود زنی باهوش و کامل بود یک نگاهی کرد به خرگوش گفت به بچه موش
نترس جونم این مهمونه خیلی خوب و مهربونه
پس برو پیشش سلام کن بیارش خون